در پشم پوشی و بدعتهای صوفیه

یَا أَبَا ذَرٍّ، یَکُونُ فِی آخِرِ الزَّمَانِ قَوْمٌ یَلْبَسُونَ الصُّوفَ فِی صَیْفِهِمْ وَ شِتَائِهِمْ، یَرَوْنَ أَنَّ لَهُمُ الْفَضْلَ بِذَلِکَ عَلَی غَیْرِهِمْ، أُولَئِکَ یَلْعَنُهُمْ مَلَائِکَهُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ.

یَا أَبَا ذَرٍّ، أَ لَا أُخْبِرُکَ بِأَهْلِ الْجَنَّهِ قُلْتُ: بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ. قَالَ: کُلُّ أَشْعَثَ أَغْبَرَ ذِی طِمْرَیْنِ لَا یُؤْبَهُ بهِ. لَوْ أَقْسَمَ عَلَی اللَّهِ لَأَبَرَّهُ.

«ای ابوذر در آخرالزمان جماعتی خواهند بود که پشم پوشند در تابستان و زمستان، و گمان کنند که ایشان را به سبب این پشم پوشیدن فضل و زیادتی بر دیگران هست. این گروه را لعنت می کنند ملائکه آسمانها و زمین.

ای ابوذر آیا تو را خبر دهم به اهل بهشت؟

ابوذر گفت: بلی یا رسول الله.

فرمود که: هر ژولیده موی گردآلوده ای که دو جامه کهنه پوشیده باشد، و مردم او را حقیر شمارند و اعتنا به شأن او نکنند. اگر بر خدا قسم دهد در امری، خدا قسم او را البته قبول فرماید و حاجتش را رد ننماید». (أمالی شیخ طوسی، مجلس19، ص539).

بدان که جون حضرت رسول صلی الله علیه و آله به وحی الهی بر جمیع علوم آینده و رموز غیبیه مطلع اند، و بیان مدح تواضع و شکستگی و شالپوشی نمودند، و می دانستند که جمعی از اصحاب بدعت و ضلالت بعدد از آن حضرت به هم خواهند رسید که در این لباس به تزویر و مکر مردم را فریب دهند، لهذا متصل به آن فرمودند که: جماعتی به هم خواهند رسید که علامت ایشان این است که به چنین لباسی ممتاز خواهند بود. آن گروه ملعون اند، تا مردم فریب ایشان را نخورند. و بغیر فرقه ضاله مُبتَدعه صوفیه، دیگر کسی این علامت را ندارد. و این یکی از معجزات عظیمه حضرت رسالت پناهی است که از وجود ایشان خبر داده اند و سخن را در مذمت ایشان مقرون به اعجاز ساخته اند که کسی را شبهه در حقیت این کلام معجز نظام نماند، و هر که با وجود این آیه بینه انکار نماید به لعنت خدا و رسول گرفتار گردد.

و آنچه حضرت فرموده اند از پشمپوشی، منشا لعن ایشان همین نیست. بلکه چون آن جناب به وحی الهی می دانسته اند که ایشان شرع آن حضرت را باطل خواهند کرد، و اساس دین آن حضرت را خراب خواهند کرد، و در عقاید به کفر و زَندقه قایل خواهند شد، و در اعمال، ترک عبادات الهی کرده به مخترعات بدعتهای خود عمل نموده و مردم را از عبادت بازخواهند داشت، لعن ایشان فرموده، و این هیئت و لباس را علامتی برای ایشان بیان فرموده که به آن علامت ایشان را بشناسند.

ای عزیز اگر عِصابَۀ (سربند) عصبیت از دیده بگشایی و به عین انصاف نظر نمایی، همین فقره که در این حدیث شریف وارد شده است، برای ظهور بطلان طایفه مبتدعه صوفیه کافی است، قطع نظر از احادیث بسیار که صریحا و ضمنا بر بطلان اطوار و اعمال ایشان و مذمت مشایخ و اکابر ایشان وارد شده است. و اکثر قدماو متأخرین علمای شیعه رضوان الله علیهم مذمت ایشان کرده اند، و بعضی کتابها بر رد ایشان نوشته اند. مثل علی بن بابویه که نامه ها به حضرت صاحب الامر صلوات الله علیه می نوشته و جواب به او می رسیده، و فرزند سعادتمندش محمد بن بابویه که رئیس محدثین شیعه است و به دعای حضرت صاحب الامر علیه السلام متولد شده و آن دعا مشتمل بر مدح او نیز هست. و مثل شیخ مفید که عماد مذهب شیعه بوده و اکثر محدثین و فضلای نامدار از شاگردان اویند و توقیع حضرت صاحب الامر صلوات الله علیه برای او بیرون آمده مشتمل بر مدح او، و او کتابی مبسوط بر رد ایشان نوشته.

و مثل شیخ طوسی که شیخ و بزرگ طایفه شیعه است و اکثر احادیث شیعه به او منسوب است. و مثل علامه حلی رحمه الله که در علم و فضل مشهور آفاق است. و مثل شیخ شهید [و شیخ علی در کتاب مطاعن مجرمیه، و فرزند او شیخ حسن در کتاب عمده المقال، و شیخ عالیقدر جعفر بن محمد دوریستی در کتاب اعتقاد، و ابن حمزه در چند کتاب] و سید مرتضی رازی در چند کتاب [و زبده العلماء و المتورعین مولا احمد اردبیلی] قدس الله ارواحهم و شکر الله مساعیهم و غیر ایشان از علمای شیعه رضوان الله علیهم.

و ذکر سخنان این فضلای عظیم الشأن و اخباری که در این مطلب ایراد نموده اند موجب تطویل مقال است. ان شاءالله کتابی علی حده در این مطلب نوشته شود.

پس اگر اعتقاد به روز جزا داری امروز حجت خود را درست کن، که چون فردا حق تعالی از تو حجت طلبد جواب شافی و عذر پسندیده داشته باشی.

و نمی‌دانم بعد از ورود احادیث صحیحه از اهل بیت رسالت صلوات الله علیهم و شهادت این بزرگوران از علمای شیعه رضوان الله علیهم بر بطلان این طایفه و طریقه ایشان، در متابعت ایشان نزد حق تعالی چه عذر خواهی داشت.

آیا خواهی گفت که متابعت حسن بصری کردم که چندین حدیث در لعن او وارد شده است.

یا متابعت سفیان ثوری کردم که با امام جعفر صادق علیه السلام دشمنی می کرده است و پیوسته مُعارض آن حضرت می شده است. و بعضی از احوال او را در اول این کتاب بیان کردیم.

یا متابعت غزالی را عذر خود خواهی گفت که به یقین ناصبی بوده و می کوید در کتابهای خود: به همان معنی که مرتضی علی امام است من هم امامم. و می کوید که: هر کس که یزید را لعنت می کند گناهکار است. و کتابها در لعن و رد شیعه نوشته، مانند کتاب المنقذ من الضلال و غیر آن.

یا متابعت برادر ملعونش را - احمد غزالی - حجت خواهی کرد که می گوید که: شیطان از اکابر اولیاءالله است.

یا ملای روم (مولوی) را شفیع خواهی کرد که می گوید: ابن ملجم را حضرت امیر المؤمنین شفاعت خواهد کرد و به بهشت خواهد رفت، و حضرت امیر به او گفت که: تو گناهی نداری؛ چنین مقدر شده بود و تو در آن عمل مجبور بودی. و می گوید:

هیچ بغضی نیست در جانم ز تو

   زان که این را من نمی دانم ز تو

                                                                     آلت حقی تو؛ فاعل دست حق

                                                                    چون زنم بر آلت حق، طعن و دق؟

لیک بیغم شو؛ شفیع تو منم

خواجه روحم نه مملوک تنم

                                                                      چون که بیرنگی اسیر رنگ

                                                                      موسیی با موسیی در جنگ شد

و در هیچ صفحه از صفحه های مثنوی نیست که اشعار به جبر یا وحدت وجود یا موجود یا سقوط عبادات یا غیر آنها از اعتقادات فاسده نکرده باشد. و چنانچه مشهور است و پیروانش قبول دارند ساز و دف و نی شنیدن را عبادت می دانسته است.

یا پناه به محیی الدین (عربی) خواهی برد که هرزه هایش را در اول و آخر این کتاب شنیدی.

و می گوید: جمعی از اولیاءالله هستند که رافضیان را به صورت خوک می بینند. و می گوید: به معراج که رفتم مرتبه علی را از مرتبه ابوبکر و عمر و عثمان پست تر دیدم. و ابوبکر را در عرش دیدم. چون برگشتم، به علی گفتم که: چون بود که در دنیا دعوی می‌کردی که من از آنها بهترم. الحال که دیدم مرتبه تو راکه از همه پست تری.

و او و غیر او از این باب تزریقات بسیار دارند که متوجه آنها شدن موجب طول سخن می شود.

و اگر از دعویهای بلند ایشان فریب می خوری، آخر فکر نمی کنی که بلکه از برای حب دنیا اینها را بر خود بندد. و اگر خواهی او را امتحان کنی، او که دعوی این می کند که من جمیع اسرار غیبی را می دانم و همه چیز بر من منکشف می شود و شبی ده بار به عرش می روم، یک مسئله از شکیات نماز، یا یک مسئله مشکل از میراث و غیر آن، یا یک حدیث مشکل از او بپرس، اگر آنها را راست می گوید این را هم برای تو بیان می کند.

چنانچه به سند صحیح از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام منقول است که: علامت کذاب و دروغگو آن است که تو را خبر می دهد به چیزهای آسمان و زمین و مشرق و مغرب، و چون از حلال و حرام خدا مسئله ای از او می پرسی نمی داند.

آخر این مردی که دعوی می کند که مسئله غامض و باطل وحدت وجود را فهمیده ام، و عقلهای جمیع فضلای خودشان از فهمیدن آن قاصر است، چرا یک معنی سهلی را اگر پنجاه مرتبه خاطرنشین او کند نمی فهمد؟ و آنهایی که دقایق معانی را می فهمند آنچه او فهمیده است چرا نمی فهمند؟

و باز هرگاه خود معترف باشند که کشف با کفر جمع می شود، و کفار هند صاحب کشف می باشند، پس بر تقدیری که کشف ایشان واقعی باشد و تو را فریب نداده باشند، کی دلالت بر خوبی ایشان می کند؟

و جون دستگاه این سخن بسیار وسیع است، و قلیلی که برای هدایت طالبان حق کافی باشد در اول این کتاب و در لمعات و در چند موضع دیگربیان کردم، در این موضع اختصار نموده ختم می کنم این فصل را به ایراد حدیثی چند که فی الجمله مناسب این مطلب است.

شیخ طبرسی در کتاب احتجاجات روایت کرده است که: در بصره حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه بر حسن بصری گذشتند و او وضو می ساخت. فرمودند که: وضو را کامل به جا آور ای حسن. گفت: یا امیر المؤمنین دیروز جماعتی را کشتی که شهادتین می گفتند و وضو را کامل می ساختند. حضرت فرمود که: پس چرا به مدد آنها نیامدی؟ گفت: والله که در روز اول غسل کردم و حُنوط بر خود پاشیدم و سلاح پوشیدم، و هیچ شک نداشتم که تخلف ورزیدن از عایشه کفر است. در عرض راه کسی مرا ندا کرد که: به کجا می روی؟ برگرد، که هر که می کشد و هر که کشته می شود به جهنم می رود. من ترسان برگشتم و در خانه نشستم. و در روز دویم باز به مدد عایشه مهیا شدم و روانه شدم و در راه همان ندا شنیدم و برگشتم. حضرت فرمود که: راست می گویی. می دانی که آن منادی کی بود؟ گفت: نه. فرمود که: آن برادرت شیطان بود و به تو راست گفت که قاتل و مقتول لشکر عایشه در جهنم اند.

و در حدیث دیگر روایت کرده است که: حضرت امیر المؤمنین صلوات الله علیه به حسن بصری خطاب فرمود که: هر امتی را سامریی می باشد، و سامری این امت تویی که می گویی که جنگ نمی باید کرد.

و چند فصه طولانی در مباحثه حضرث امام زین العابدین و امام محمد باقر علیهما السلام با او نقل کرده است که دلالت بر شقاوت او می کند.

و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر منقول است که: حسن اگر خواهد به جانب راست برود، و اگر خواهد به جانب چپ؛ که علم یافت نمی شود مگر نزد ما اهل بیت.

بدان که یکی از اکابر صوفیه که اکثر احادیث ایشان از اوست، و خود را به او منسوب می سازند، حسن بصری است که مجملی از احوالش مذکور شد.

و یکی از مشایخ ایشان عباد بصری است. و در باب لمعات و غیر آن بعضی از بی آدابیها و معارضات آن ملعون را ذکر کردیم. و با حضرت علی بن الحسین صلوات الله علیه در باب جهاد و غیر آن معارضه نموده و بر آن حضرت طعن زده.

و در کتاب کافی به سند معتبر از فضیل منقول است که: روزی عباد بصری به خدمت حضرت صادق علیه السلام آمد، و حضرت طعام تناول می فرمودند و بر دست تکیه نموده بودند. عباد گفت که: مگر نمی دانی که پیغمبر از این نحو طعام خوردن نهی کرده است؟ بعد از چند مرتبه که این هرزه را گفت، حضرت فرمود که: والله که هرگز پیغمبر از این نهی نفرموده.

و ایضا به سند صحیح روایت کرده است که حضرت صادق علیه السلام به عَبّاد بن کثیر بصری صوفی خطاب فرمود که: ای عباد به این مغرور شده ای که شکم و فرج خود را از حرام نگاه داشته ای؟ به درستی که حق تعالی در کتاب خود می فرماید که: ای گروه مؤمنان از خدا بپرهیزید و قول سدید بگویید (یعنی به اعتقاد درست قایل شوید) تا اعمال شما را به اصلاح آورد. ای عباد بدان که خدا تو را قبول نمی‌کند تا به حق قایل نشوی و ایمان نیاوری.

و در کتاب احتجاجات از ثابت بُنانی روایت کرده است که گقت: من با جماعتی از عباد بصره، مثل ایوب سجستانی، و صالح مری، و عتبه، و حبیب فارسی، و مالک بن دینار، و ابوصالح اعمی، و جعفر بن سلیمان، و اربعه، و سعدانه به حج رفته بودیم. چون داخل مکه شدیم آب، بسیار بر اهل مکه تنگ شده بود و از تشنگی به فریاد آمده بودند. به ما پناه آوردند که برای ایشان دعا کنیم. ما به نزد کعبه آمدیم و مشغول دعا شدیم و چندان که تضرع کردیم اثری ظاهر نشد.

ناگاه جوان محزون گریانی پیدا شد و چند شوط طواف کرد. بعد از آن رو به ما کرد و یک یک ما را نام برد. گفتیم: لبیک ای جوان. گفت: آیا در میان شما کسی هست که خدا را دوست دارد؟ گفتیم: ای جوان بر ماست دعا، و بر خداست اجابت. گفت: دور شوید از کعبه، که اگر کسی در میان شما می بود که خدا او را دوست می داشت البته دعایش را مستجاب می کرد. چون ما دور شدیم، به نزد کعبه به سجده درآمد و گفت: ای سید و آقای من به محبتی که به من داری تو را سوگند می دهم که اهل مکه را آب دهی. هنوز سخن آن حضرت تمام نشده بود که ابری پدید آمد و مانند دهنهای مشک، آب از ابر روان شد. پس، از اهل مکه پرسیدیم که: این جوان کی بود؟ گفتند: علی بن الحسین است.

بدان که این جماعت نزد صوفیه از اکابراولیاءالله اند و امام زمان خود را نمی‌شناخته اند. و مناظرات و منازعات طاووس یمانی با حضرت امام محمد باقر صلوات الله علیه در کتب حدیث بسیار است.

و ابن شهرآشوب روایت کرده است که: چون حضرت صادق علیه السلام به کوفه تشریف آوردند در زمان منصور دوانیقی و از آن ملعون مرخص شده به مدینه مراجعت می فرمودند، مردم به مشایعت آن حضرت بیرون آمدند. و سفیان ثوری و ابراهیم ادهم در میان آن جماعت بودند و این جماعت پیش می رفتند. ناگه به شیری رسیدند که بر سر راه ایستاده بود. ابراهیم ادهم گفت که: باشید تا جعفر بیاید ببینیم که با این شیر چه می کند. چون حضرت تشریف آوردند، به نزدیک شیر رفتند و گوشش را گرفته از راه دور کردند و رو به آن جماعت کرده فرمودند که: اگر مردم اطاعت حق تعالی بکنند چنانچه حق طاعت اوست، هرآینه بار خود را بر این شیر بار می توانند کرد.

و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه نقل کرده است که: جماعتی از متصوفه در خراسان به نزد حضرت امام رضا علیه السلام آمدند و گفتند: امیر المؤمنین (یعنی مأمون ملعون) فکر کرد در امر خلافتی که در دست او بود، و شما اهل بیت را سزاوارتر دانست به پیشوای مردم بودن، و تو را بهترین اهل بیت یافت، لهذا امر خلافت را به تو رد کرد. و امامت کسی را می خواهد و می طلبد که طعامهای غیرلذیذ بخورد، و جامه های گنده بپوشد، و بر الاغ سوار شود، و به عیادت بیماران برود.

حضرت فرمود که: حضرت یوسف پیغمبر بود و قباهای دیبای مُطَرز به طلا می پوشید، و بر تکیه گاه آل فرعون تکیه می کرد، و در میان مردم حکم می نمود. چیزی که از امام می طلبند قسط و عدالت است که چون سخن گوید راست گوید، و چون حکم کند به عدالت حکم کند، و چون وعده کند وفا به وعده خود بکند.

به درستی که خدا این پوششهای نفیس و خورشهای لذیذ را حرام نکرده است. پس این آیه را تلاوت فرمود که: قل من حرم زینه الله التی أخرج لعباده و الطیبات من الرزق. که ترجمه اش این است که: بگو (ای محمد) که کیست که حرام کرده است زینتهایی را که خدا برای بندگانش ظاهر فرموده و بیرون آورده، و روزیهای پاکیزه را؟

و از این باب حدیت در لمعات بسیار ذکر کردیم.

و شیخ طوسی علیه الرحمه و الرضوان در کتاب غیبت فرموده است که: جمعی دعوی نیابت حضرت صاحب الامر صلوات الله علیه کردند به دروغ، و رسوا شدند زیرا که آنها که نایب بودند، معجزات بر دست ایشان جاری می شد از جانب معصوم که به آنها مردم نیابت ایشان را می دانستند. اول کذابان شریعی بود که دعوی نیابت کرد به دروغ، و رسوا شد، و فرمان حضرت به لعن او بیرون آمد.

شیخ فرموده که: هارون بن موسی تَلَّعُکبُری می گفت که: بعد از دعوی نیابت، کفر و الحاد از او ظاهر شد. و هر یک از اینها که دعوی نیابت می کردند اول بر امام دروغ می بستند و دعوی نیابت می کردند تا مردم ضعیف العقل به ایشان بگروند. دیگر ترقی می کردند در شقاوت تا به قول حلاجیه قایل می شدند، چنانچه از ابی جعفر شَلمَغانی و امثال او مشهور است.

بعد از آن ذکر کرده است که: از جمله کذابان حسین بن منصور حلاج بود.

و به سند معتبر از هبهالله بن محمد کاتب روایت کرده است که: چون حق تعالی خواست که حلاج را رسوا کند و او را خوار گرداند او پیغام فرستاد به ابی سهل بن اسماعیل نوبختی که از معتبران شیعه بود، به گمان این که او نیز مثل احمقان دیگر فریب او را خواهد خورد. و در آن مُراسله اظهار وکالت حضرت صاحب الامر علیه السلام کرد، چنانچه دأبش بود که اول مردم را به این نحو فریب می‌داد، و بعد از آن دعویهای بلند می کرد و اظهار الوهیت می نمود.

ابوسهل فریب او را نخورده در جواب او گفت که: من از تو امری را سؤال می نمایم که در جنب آنچه تو دعوی می نمایی بسیار سهل است. و آن امر این است که من کنیزان را بسیار دوست می دارم و بسیار به ایشان مایلم و بسیاری از ایشان را نزد خود جمع کرده ام. و به این سبب هر جمعه می باید خضاب کنم که سفیدی موهای من از ایشان مخفی باشد، و اگرنه ایشان از من دوری می کنند. می خواهم چنین کنی که ریش من سیاه شود و به خضاب محتاج نباشم. اگر چنین کنی من مطیع تو می شوم و به جانب تو می آیم و مردم را به مذهب تو دعوت می نمایم.

چون حلاج آن جواب را شنید دانست که در آن مراسله خطا کرده است؛ دیگر جواب نگفت و ساکت شد. و این قصه را ابوسهل در مجالس نقل می کرد و مردم می خندیدند و موجب زیادتی رسوایی او شد.

بعد از این، حدیث قصه زدن و بیرون کردن علی بابویه او را از قم نقل فرموده است که بر او لعنت کرد و او را از قم به خواری و مذلت اخراج نمود.

و بعد از این در ضمن قصه شلمغانی که یک کذاب دیگر است نقل کرده است که: مادر ابی جعفر شلمغانی روزی بر روی پای ام کلثوم دختر محمد بن عثمان عمری، که از نواب حضرت صاحب الامر علیه السلام بود، افتاد و می‌بوسید. پرسید که: چرا چنین می کنی؟

گفت: چرا چنین نکنم، که تو فاطمه زهرایی، زیرا که روح پیغمبر صلی الله علیه و آله به بدن پدر تو منتقل شده بود، و روح علی به بدن ابی القاسم حسین بن روح منتقل شده است و روح فاطمه به بدن تو. ام کلثوم این سخن را انکار بسیار کرده به نزد حسین بن روح که از سفرای عظیم الشأن حضرت صاحب علیه السلام بود آمد و این سخن را نقل کرد. ابن روح گفت که: زینهار دیگر به نزد آن زن مرو و آشنایی را بااو برطرف کن که آنچه آن زن گفته است کفر و الحادی است که آن ملعون شلمغانی در دل این جماعت جا داده است، که آسان شود بر او دعوی این که خدا با او متحد شده است، چنانچه نصارا در باب مسیح علیه السلام می گویند، و تجاوز کند به گفته حلاج لعنه الله.

تا اینجا از کتاب غیبت شیخ طوسی علیه الرحمه نقل شد.

و شیخ طبرسی رحمه الله در کتاب احتجاجات نقل کرده است که: فرمان حضرت صاحب الامر علیه السلام ظاهر شد بر دست حسین بن روح به لعن جماعتی که یکی از ایشان حسین بن منصور حلاج بود.

ای عزیز غرض از ذکر این جند حدیث که از بسیار به اندکی اکثفا نمودم این بود که اگر به دیده انصاف نظر کنی و به فکر صحیح تأمل نمایی، به این قلیلی که برای تو ذکر کرده ام، بر تو ظاهر می شود که این گروه پیوسته مخالف ائمه تو صلوات الله علیهم بوده اند. و علمای کِبار و راویان اخبار شیعه که در اعصار ایشان و قریب اعصار ایشان بوده اند و از احوال ایشان زیاده از من و تو اطلاع داشته اند و دانش و علم و فهم ایشان زیاده از اهل این عصر بوده است، از ایشان بیزاری اظهار نموده حکم به کفر و الحاد ایشان کرده اند. اگر دانسته طریق اهل بیت را ترک می نمایی و راه ضلالت ایشان را اختیار می کنی، گناه تو را بر دیگری نخواهند نوشت.

هدانا الله و ایاکم الی الصراط المستقیم.

 

برگرفته از کتاب عین الحیات علامه مجلسی ره

خواندن 355 دفعه

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.